محمد رضا واليزاده معجزى
240
تاريخ لرستان ( روزگار قاجار ) ( فارسى )
است . » ظل السلطان در جواب او مىگويد : « حالا كه قتل او مصلحت نيست ، لااقل چشمهاى او را ميل خواهم كشيد ، اين كيفر درعينحال كه منافى با سوگند من نيست ، دست كمى از كشتن ندارد . » آن شخص مىگويد : « اين هم از مروت و انصاف حضرت و الا بعيد است كه پيرمرد هاشمى نسبى را از لرستان به اصفهان بياوريد و او را كور كنيد . آنچه مسلم است گناه اين مرد اين است كه مرتكب فرار از زندان شده ، يعنى دورى از زن و بچه و كربت غربت و ناراحتىهاى ديگر او را وادار كرده كه از فرصت استفاده و فرار كند . آيا كدام فرد محبوسى را سراغ داريم كه امكان فرار كردن برايش باشد و از جاى خود تكان نخورد ، آن هم يك حبس طولانى كه آخر آن معلوم نيست و اضافه مىكند كه آنها در هواى آزاد كوهها و دشتها تربيت شدهاند و دائما از اين طرف به آن طرف مىروند و حوصله ايستادن و نشستن در يك نقطه را ندارند و اين مدت كه در حبس حضرت و الا بوده از سالهاى طولانى در نظر او درازتر بوده است . بنابراين فرار از حبس براى محبوس ذنب لا يغفرى محسوب نمىشود . » ظل السلطان مىگويد : « از كور كردنش گذشتم ولى چون اين مرد خيلى مرا عصبانى و ناراحت كرده ، بهطور حتم يك چوب حضورى بايد بخورد . » آن شخص ديگر در مقام وساطت برنيامد و چون شاهزاده را مصر در تنبيه او مىبيند ، سكوت اختيار مىكند . مظفر الملك هم ظاهرا وساطتى در اين مورد نكرد . ولى فراشباشى را ملاقات كرده و به او گفت كه هر موقع مير تيمور خان را براى چوب خوردن احضار فرمودند ، قبلا او را بوسيله يك نفر آگاه سازد كه حاضر شده و مانع چوب خوردن مير تيمور خان شود . چوب حضورى فرداى آنروز فراشباشى چهار نفر فراش را با چهار دسته چوب و دو نفر را با فلك حاضر آورده و در حضور شاهزاده پاهاى حاج مير تيمور را در فلك گذاشته و مشغول چوب زدن او مىشوند . بعدا حاج مير تيمور نقل كرده بود كه به واسطه طولانى شدن مدت حبس با فراشباشى و اكثر عمال حكومت آشنا و رفيق شده بودم و آنان با من [ به ] طريق رفق و مدارا سلوك مىداشتند و لذا در زير فلك متوجه شدم كه فراشباشى به فراشان اشاره كرد كه چوبها را بر فلك فروآورند نه بر كف پاى من . از چهار نفر فراش كه به نوبه دو نفر دو نفر به من چوب مىزدند سه نفرشان اصفهانى بودند و دستور فراشباشى را به كار بستند . ولى يك نفرشان كه بروجردى بود و مرا مىشناخت و من هم او را مىشناختم ، اعتنا به اشارات فراشباشى نكرده و به اصطلاح خود را به كوچه على چپ زد و به